بارون
ای بارون نامرد
دلم برات تنگ شده
باهات قهرم
پس کی میای . . . ؟ ؟ ؟ ![]()
ای بارون نامرد
دلم برات تنگ شده
باهات قهرم
پس کی میای . . . ؟ ؟ ؟ ![]()
میخواهــــم راحـــــت باشم
بی جسـارت و بـی خجالت
در جواب چه خــــــــبر ها ؟!
چشمانم را ببندم و بگویم:
ناخـــــوشی . . .
دلم به کما رفته...
برایش دعا کن . . .
بزرگ ترین اقیانوس جهان
اقیانوس آرام است،
پس آرام باش
تا بزرگ ترین باشی . . .
یارو زبونش می گرفته
می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟
یارو جواب می ده: دیب دیگه
این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم
چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!
طرف میبینه نمی فهمه
می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد می پرسه: چی میخوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه
این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم
شما نمیدونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری میکنه، نمی تونه سر در بیاره
و کلافه می شه…
یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه:
یکی از بچههای داروخونه مثل همین آقا زبونش میگیره.
فکر کنم بفهمه این چی میخواد.
اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود
بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش
سریع برش داره بیارتش.
میرن اون کارمنده رو میارن.
وقتی می رسه، از یارو میپرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنده می گه:
که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه خیلی خوشحال شدن
که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد.
کارمنده سریع می ره توی انبار
و دیب رو میذاره توی یه پلاستیک مشکی
و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.
همه جمع می شن دور اون کارمند
و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
می گه:
بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
ئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره
برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد.
آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
فکر نکیند سر کاری بودا
من خودم دارم پیگیری میکنم ببینم دیب چیه
تا الان فهمیدن اینورش دیب داره اونورش دیب داره
پیدا کردمش بهتون میگم![]()
۵
بار بگو :
دستم در دبه بود دبه درش دستم بود!
۳ بار بگو :
ﯾﻪ ﯾﻮﯾﻮﯼِ ﯾﻪ ﯾﻮﺭﻭﯾﯽ
این
جمله رو اگه ۲ بار هم
بتونی بگی هنر کردی ! :
چه ژست زشتی
۵ بار بگو :
لای رولت رنده ی لیمو رفته
۳ مرتبه تکرار کن :
لیره رو لوله لوله رو لیره
این
جمله رو ۵ بار
تکرار کن :
کانال کولر تالار تونل
۳ بار بگو :
سه سیر سرشیر سه شیشه شیر!
۷ بار بگو سریع :
دستِ راستِ ماستِ سُسه
به
لنکنت زبون نیوفتی ! ۵ بار
بگو :
سمسار تو سمساریش پوست سوسمار داشت
و یه جمله انگیلیسی
Three witches watch three Swatch watches.
Which witch watch which Swatch watch
یعنی : سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛
کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند
گلایه دکتر شریعتی از خدا
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم
اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير
آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان
بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز
تابستان
تنت بر سايهي ديوار
بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير
اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو
و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت،
از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا
تو ميداني که انسان بودن
و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که
انسان است و از احساس سرشار است
جواب سهراب سپهری
از زبان خدا
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست
میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت
با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای
تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن
با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من
چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز
من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به
اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات
را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما
را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق
میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته
میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید
زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو
را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر
خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش
قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه
بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن
آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن
مخلوق خود را
این منم پروردگار
مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود
را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را
من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا
عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.
به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در
میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن
بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم
را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما
دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن،
یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت
با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای
تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
تنها که باشی...
جز او دیگر هیچ چیز برایت مهم نیست ...
می دانی ...
گاهی دوست داشتن کار دست آدم می دهد...
غرقت میکند !
گاهی انقدر در احساساتت غرق میشوی
که هزار منطق هم نمیتواند نجاتت دهد...
گاهی بخاطر بدست آوردنش خدا هم از رفتارت دلگیر میشود ...
آن موقع است که نمیدانی احساست را بکشی
یا با چاقوی منطق تکه تکه اش کنی.
بی پروا پروانه میشوی!
دل به آتش میزنی!
راستش را بگویم؟
می دانی...
تنها که باشی بیشتر میخواهی دوستش داشته باشی...
تا کسی بوی گند تنهایی ات را نفهمد...
دوست داری بودنش را فریاد بزنی
تا نبودن ها را درکنارت فراموش کنی...
تنها که باشی دست به هرکاری میزنی که از دستت نرود...
تنها که باشی جانت را هم برایش میدهی...
آنوقت میشوی عاشق ترین آدم دنیا...
تنها که باشی عکسش هم میشود دلگرمی...
آن هم برای دلی که از نبودن ها سرد است...
آنقدر سرد که با آتش دوری اش هم گرم نمیشود...
می دانی دوست داشتنش دیوانه ات میکند...
آنقدر که حرف های دیگران هم بی اهمیت میشود
چه برسد به آبرویت...
مجنون میشوی آنقدر دیوانه اش میشوی که
همه مسخره ات کنند...
و تو هم به جای نفرین برایشان دعا میکنی! بهترین ها را!
دعا میکنی آن ها هم عاشق شوند!
تا بفهمند قضاوت دیگران بدون خبر از دلشان
پاییز که می آید . . .
خانه دلم می لرزد
دوباره عاشق می شوم
یاد روزهای بارانی
یاد لحظه های با تو بودن
یاد قدم زدن ها و خیس شدن ها
از گذر لحظه هایم عبور می کند
حس عشق در دلم می نشیند
پاییز که می آید . . .
بوی تو می آید
دوستت دارم گفتن ساده می شود!
تو را دوباره حس می کنم
پاییز که می آید . . .
دلم برایت بیشتر تنگ می شود
تماشای ماه هم برایم دلنشین تر می شود
دیوانگی را می شناسی...!؟
پاییز که می آید . . .
دلم عجیب به هوای دیدنت دیوانه می شود!!!

باید به فکر تنهایی خودم باشم . . .
دست خودمو میگیرم و
از خونه میزنم بیرون
تو پارک
به جز درخت
هیچ چیز نیست.
روی تمام نیمکتهای خالی مینشینیم
تا نیمکتاش،
از تنهایی رنج نبرند!
دلم گرفته،
یاد تنهایی اتاق خودم میافتمو
از خودم خواهش میکنم،
به خانه برگردِ ...
باید هوای تنهایی اتاقمم داشته باشم. . .
دلم برای بچگیم تنگ شده. . .



دلم برای بچگیم تنگ شده. . .
برای روزهایی که باور سادهای داشتم
همه آدمها را دوست داشتم
مرگ مادرِ «کوزت» را باور میکردم
و از زن «تناردیه» کینه به دل میگرفتم
مادرم که میرفت به این فکر بودم
که مثل مادر «هاچ» گم نشه
دلم میخواست «ممول» را پیدا کنم
از نجاریها که میگذشتم گوشه ی چشمم
به دنبال «وروجک آقای نجار» میگشت
تمام حسرتم از دنیا، نوشتن با خودکار بود.
دلم برای بچگیم تنگ شده. . .
پاهای خاکی و دست های کاکائویی
دلم می خواد وقتی بلال می خورم
کل صورتم ذغالی بشه
هیچکی بهم هیچی نگه
صد بار یه سرسره یه متری و برم و بازم خسته نشم
دلم می خواد مثل بچگیم با یه تیکه نخ سرگرم بشم
سر چیزای مسخره اونقدر بخندم که بیفتم کف اتاق
دلم می خواد بازم رو دیوار نقاشی بکشم
دلم می خواد بخوابم
خوابی که واقعاً خواب باشه
دلم بچگیمو می خواد
شاید یک روز در کوچه بازار فریب
دست من ول شد و رفته
دلم برای بچگیم تنگ شده. . .
شما ندیدیدش؟؟؟
ﺧــــــــــــﺪﺍﯾﺎ ﻣـﻤﻨﻮﻥ که
ﻣـنو ﺩﺭ ﺣﺪ ﺍﯾﻮﺏ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ
ولی . . .
این روزها . . .
پارو را رها کرده ام
و دراز شده ام کف قایقی معلق
که به هیچ کجا هم نمی رود
این روز ها . . .
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه
تا دهنشو وا می کرد
آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو
اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد
دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب
الان چند ساعته بیدار نشده
یعنی فکر کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو
قهر کرده و خودشو زده به خواب
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند
دوستشون داریم و دوستمون دارند
ولی ما رو نمیفهمند و فقط تو دنیای خودشون
دارند بهترین رفتار را با ما میکنند