دلم برای بچگیم تنگ شده . . .
دلم برای بچگیم تنگ شده. . .



دلم برای بچگیم تنگ شده. . .
برای روزهایی که باور سادهای داشتم
همه آدمها را دوست داشتم
مرگ مادرِ «کوزت» را باور میکردم
و از زن «تناردیه» کینه به دل میگرفتم
مادرم که میرفت به این فکر بودم
که مثل مادر «هاچ» گم نشه
دلم میخواست «ممول» را پیدا کنم
از نجاریها که میگذشتم گوشه ی چشمم
به دنبال «وروجک آقای نجار» میگشت
تمام حسرتم از دنیا، نوشتن با خودکار بود.
دلم برای بچگیم تنگ شده. . .
پاهای خاکی و دست های کاکائویی
دلم می خواد وقتی بلال می خورم
کل صورتم ذغالی بشه
هیچکی بهم هیچی نگه
صد بار یه سرسره یه متری و برم و بازم خسته نشم
دلم می خواد مثل بچگیم با یه تیکه نخ سرگرم بشم
سر چیزای مسخره اونقدر بخندم که بیفتم کف اتاق
دلم می خواد بازم رو دیوار نقاشی بکشم
دلم می خواد بخوابم
خوابی که واقعاً خواب باشه
دلم بچگیمو می خواد
شاید یک روز در کوچه بازار فریب
دست من ول شد و رفته
دلم برای بچگیم تنگ شده. . .
شما ندیدیدش؟؟؟
مــــــــــــــــاه هم